چرا تناقص های درونیم زیاده؟چرا آدمکای وجودم با هم نمی سازن؟
یکیش از تکرار خوشش میاد و می خواد تا ابد تو همین عالم صاف و خاموش بمونه ،اون یکی دعوتم می کنه به حرکت و اینکه بشکنم ،همه قید و بندایی را که محصول قرنها زندگیه
می ترسم از نقابی که یه روز بیفته.
پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵
پارادوکسهای زندگی
سهشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۵
ماموریت ناتمام
خدا رحمت کند کسی را که گفته "همه ما می خواهیم دنیا را تغییر بدهیم دریغا کسی پیدا نمیشه که خودش را تغییر دهد."اکثر ما غرق در روز مرگی هستیم اگر یه روز فرصت کردیم یه پله بالاتر از همه روزامون بایستیم و دنیا را از آنجا بیبنیم شروع می کنیم به نسخه پیچوندن برای همه مردم دنیا.انگار که به ما ماموریت نجات عالم را داده باشند و چقدر هم باور می کنیم نقش مون رو. شاید خودمون احتیاجمون به یه ناجی بیشتر باشه ولی خودمان رو به ندونستن می زنیم و هر وقت انتخابهای سر نوشت ساز زندگی مان فرا برسد خودمون را خاموش می کنیم به امید اینکه هستی برای ما انتخاب کنه.
جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵
ذهن مسموم
گاهی وقتا نوشتن خیلی سخت میشه .صد بار به خودت می گی پر از اندیشه ای بازم موقع نوشتن که میرسه خالی میشی از هر کلمه و حرفی ،احساس می کنی نمی تونی بگیشون ،نمی دونی از کجا شروع کنی ،ذهنت اونقد پره که خیال می کنی یه عمر وقت می خواد گفتنشون.می خوای بی خیالشون شی دست از سرت بر نمی دارن،مثه کودکی بازیگوش وشیطون سرک می کشن به گوشه گوشه ذهنت هر جا برگه سفیدی ببینن با یه مداد هفت رنگ شروع می کنند به خط خطی و نقاشی طرحهای در هم و بر هم و بی معنی!بین تو اون کودک یه بازی میشه این کار تا اینکه یه روز میبینی تموم کاغذ سفیدای ذهنت تموم شدن . و تو هم دیکه نمی ذاری کودک نقاشی کنه.
دلت برای نقاشیا تنگ میشه .واون بچه هم بزرگ میشه و تو خیال می کنی کودک تو پستوهای وجودت خوابیده که هر از گاهی با ندایی بیدار میشه و این بیداری آغازی میشه برای یه خواب طولانی تر از قبل .روزات رو به انتظار معجزه ای رج می زنی و لحظه هات رو می کشی به امید لحظه ای ناب تر.تو سر گردانی میون این چرخه خواب و بیداری.
جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵
انتظار
لحظاتی هست که انگار قرنها زندگی کرده ام.عمق تجربه در آن لحظات آنقدر زیاد هست که کلمه ای جز سیاه چاله برای ان نمی یابم.
خدایا ا "نی" شدن ، خالی و تهی ماندن چقدر باید جان کند؟فکر می کردم مثل تن نوزاد انعطاف پذ یرم در حالیکه مثل چوب خشک و شکننده بودم.تجربه قدمی به سوی خودم بود.سخن از زشتی و زیبایی نیست حرف ا ز شکستن است و نه مردن که مردن در نظرم اسان تر می نماید.هر چه بودمثل گذر ازتونل آتش بود.ققنوس جانم سوخت و دوباره دیده به دنیا گشودم.
خالی کردن ذهن از هر چه فکر ست آسان می نماید،ام برای آرامش دلم ناچارم چنین کنم.
من به رقص پروانه ای نگاه کردم و دیدم این آرامی و حرکت دیری نپایید وپروانه روی برگ گلی آرام نشست.من به آواز پرنده گوش دادم وشنیدم که این هیاهو چند لحظه بیشتر دوام نیاورد و در سکوت و بیکرانگی آرام گرفت.من به دریای طوفانی خوب نگاه کردم و به اتنظارا یستادم، باد نتوانست دوام بیاورد و موج ها ناچار دست ا ز تلاطم برداشتند.فصل مشرک همهء آنچه دیدم بازگشت به سکوت و سکون بود.
چر من در جستجوی رامش بودم؟این انتظار از کجا مایه می گرفت؟مگر بارها نگفته بودم که هر چه پیش آید ،خوش آید،پس چرا ا ز غم می گریختم؟چرا قلبم نمی توانست به وسعت آسمان باشد؟